میخوانم از دلم ، با هر صدای باد
صد شعر و صد غزل ، در لحظه های شاد
لبهای کوچکم ، می خواند از بهار
از عشق و عاطفه ، از بوسه های یار
قلبم شکسته است ، اشکم به گِل نشست
آهی کشیدمُ، غمها به دل نشست
آرام میگریم، اشکم ندیده ای
چون غصه ی مرا،کوچک شمرده ای
زندانیم دریغ،محبوس این قفس
بغضی نشسته است، بر روی هر نفس
در خلوت خیال ، مرگم رسیده است
چون سینه ی مرا،غمها دریده است
بر عشق من نخند ، من دلشکسته ام
آمد زمان کوچ ، چون مرغ خسته ام